تبليغاتX
برداشتهای شخصی
به جای صد لعنت به تاریکی یک شمع روشن کنید کنفسیوس

در ترکی قدیم پائیز را گوز نیز نامیده اند

گوز یعنی چشم

فصل چشم

فصلی برای دیدن....فصل تماشا

پائیدن عریان شدن سون بهار

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

 

در شهر  من اگر  کسی از خانه ای فروشی خوشش آمد نباید خودش را لو دهد

در شهر من هر کسی جنسی را پسندید باید خودش را بی تفاوت نشان دهد.

در شهر من همه با آدمهایی که دوست دارند چنین میکنند.

در شهر من همه احساس میخورند.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

یک چشمم به تلویزیون بود و یک چشمم به کار

فوتبال که تمام شد پائین رفتم

همسایه ها گفتند: آقا اصغری تبریک میگوییم تراکتور سازی بازی را برد

گفتم: بردش از باخت بدتر بود .

گفتند: اما جلوی پرسپولیس خوب بازی کرد نتوانست امتیاز بگیرد امتیاز مهم است

برای من بازی مهم بود جوانمردانه بازی کردن مهم بود گفتم: ترجیح میدهم امتیاز نگیرد ولی خوب بازی کند

این یک ترجیح است

شنیدم از پشت به هالو بودنم میخندیدند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

باران که می باریدُ  مادر بزرگ دستانش به آسمان بود سقف کاه گلی خانه اش فرو نریزد.

برف که میبارید بفهمی نفهمی نگران میشد.دلواپس بام خانه قدیمی اش بود.

این نگرانی به ما هم سرایت میکرد.

امروز  نتوانستم از باران به خوبی لذت ببرم... نگران سقف خانه های مادر بزرگها شدم...

باران به دلم بارید

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

همیشه این نکته برایم جالب بوده که قانونمندی زبان ترکی در دیگر زبانها رعایت نشده.

اینکه بعد از هزاران سال به این نکته فکر میکنم و می بینم فارغ از تعصبات زبانی و قومی چقدر زبان زیبایی داریم شاید برای شما هم جالب باشد.

اندامها در زبان ترکی بر اساس یک حرف واحد نام گذاری شده اند :

دیل(زبان) دوداق(لب) داماق(کام) دیش(دندان) دیمدیک(منقار) همگی با حرف دال شروع میشوند

هر اندامی که از بدن خارج شده با  حرف ق شروع میشود

قیچ( پا) قول(دست) قاناد( بال) قویروق(دم) قارون(شکم) قولاق(گوش)

اندامهای چشم با گاف شروع می شوند

گوز(چشم) گاش(ابرو) گیله( عنبیه) گیپریک(مژه)

از بالای سر تا کمر با ب شروع میشوند

باش(سر) بوینوز( شاخ) بویون(گردن)  بئل (کمر)بوخون(پشت) بورک(قلوه) بارساق (روده)

شاید حتی بورک(کلاه) و باشماق(کفش) که در هر دو سوی بدن ما را میوشانند از روی انتخاب بوده و یا هر اندام تیز  با زاویه بدن مثل دیرناق(ناخن) دیز(زانو) دیرسک(آرنج) دابان(پاشنه) که با د شروع شده اند.

در چهار راه آبرسان زیر یک تبلیغ شعار زیبایی نوشته اند که : اگر اتفاق بود یکبار بود...

خوشحالم که این نکته را  در زبانمان کشف کردم.آیا ممکن است خوانندگان وبلاگم این کشف را به دیگران اطلاع دهند؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط تومای  | 

فکر می کنم از حبل المتین خوانده بودم :

"آقا محمد شاه قاجار از مرشد خود حاج میرزا آقاسی صدر اعظم پرسید :

اگر ایالت فارس قیام کند چه تدبیری داریم ؟

میرزا آقاسی پاسخ داد : قشون آذربایجان را می فرستیم که می توانند آنها را سرکوب کنند .

پرسید :

اگر خراسان قیام کند چه ؟

میرزا آقاسی پاسخ داد : قشون آذربایجان از پس هر دو برمی آید . هر نقطه کشور یاغی گری شود قشون آذربایجان می تواند آن را سرکوب کند

پرسید :

و اگر آذربایجان قیام کند ؟

پاسخ داد : آن وقت باید تاج و تخت را رها کرده و چشم از سلطنت بردارید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط تومای  | 

 

در زبان ترکی برای فصول این واژه ها را بکار میبریم

بهار (بهار) یای ( تابستان) سون بهار (پائیز) قیش (زمستان)

اینکه پدران ما باهوشمندی و درک عارفانه این فصل را سون بهار (آخرین بهار) اسم گذاشته اند همیشه برایم تحسین بر انگیز بوده .

از آخرین بهار با هزاران رنگ و احساس لذت میبرید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

هوشمندی و اراده با چاشنی خیر خواهی دقیقا چیزی است که در سریال فرار از زندان میبینیم.

مهندسی جوان برخلاف شخصیتهای هندی ُ احساسی از قیافه اش قابل درک نیست با خونسردی اغراق آمیز برای نجات برادرش خود را به زندان میاندازد . او قبلا تمام نقشه زندان را به دست آورده و تمامی اطلاعات و کانالها را به دقت بررسی میکند با فراغ بال نقشه ای برای فرار از زندان طراحی میکند. حتی این نقشه را به صورت یک نقاشی بر روی بدنش خالکوبی میکند.

اتفاقاتی که در زندان رخ میدهد به تنهایی جذاب هستند . شخصیتهای مریض گونه ای که یک هدف مشترک را تعقیب میکنند. هیچ چیز سریال تکراری نیست. برخلاف فیلمهای دیگر هیچ اتفاقی قابل پیش بینی نیست حتی ممکن است شخصیت اصلی داستان هم کشته شود.

این سه روز  ۱۲ قسمت از سریال را تماشا کردم. رگهای چشمانم ملتهب شده و مثل همه تماشاگران سریال خواب فرار از زندان را میبینم.

خوش به حالم که هنوز ۲۰ دی وی دی را تماشا نکرده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط تومای  | 

يک سوسک، بدون سر مي تواند 9 روز زنده بماند، اما بعد از این مدت بر اثر گرسنگی میمیرد.

اما برخی از مردم تمام عمر بدون سر زندگی میکنند بی آنکه از نادانی بمیرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

سفرنامه اسکی شهر ترکیه(گرد هم آیی مدیران موزه های کارتون جهان دردانشگاه هنر)

اگر شروع و پایان مسافرت را ندیده بگیریم روی هم رفته مسافرت خوبی بود . زیبا و پر از تجربیات جدید ، توام با عطر دوستی میان نمایندگان کشورهای مختلف .

اینکه شروع و پایان را از خاطرات خوشایندم حذف می کنم لابد دلایلی دارد که بهتر است همین ابتدا با شرح ما وقع آنها را از جمع مسافرت یک هفته ای کسر کنیم .

اصلا مسافرت در شب را دوست ندارم مهمترین دلیل این دوست نداشتن ( به گفته دیگران تنفر ) این است که مانند بقیه مسافرین قدرت ماورایی خوابیدن در هنگام تکانهای شدید سیارات ( هر وسیله ای که شما را حمل می کند ) را ندارم . از دیدن مسافرینی که حتی با صدای بوق اتوبوس ، ترمز شدید ، پذیرایی مهمانداران لای چشمانشان را هم باز نمی کنند و با دهان بازی که مگسها درونش جولان می دهند خر و خر می کنند غبطه خورده ام .

مانند یک جغد در مسافرتهای زمینی به جاده خیره می شوم و احساس می کنم همان لحظه که چشم بر روی هم بگذارم ، با کامیون شاخ به شاخ خواهیم شد و صد البته مزاحم خواب رانندگان متبحری می شوم که دمی در جاده خلوت و تاریک چرت می زنند . آنقدربر و بر نگاهشان می کنم و زل می زنم که دست و پایشان را گم می کنند.

بنابراین علیرغم داشتن فرصت کافی نتوانستم بخوابم اما رز خوابید و نصف شب با اینکه بسیار تلاش کردم از خواب بیدار نشود مانند جغد پدر به راننده ای خیره شد که ما را از اتوبان پاسداران به فرودگاه می رساند .

پرواز ترکیش ایر یک تفاوتی که دارد بانوان مهماندار در ابتدای ورود با ظاهر متفاوتشان حتی در خاک تبریز ( چون حریم هواپیما متعلق به کشور صاحب سیاره هست ) خبر از فرهنگ و فضایی متفاوت با کشور ایران می دهند . در این هنگام می توان لبخند فرو خورده مسافرین را ناشی از این شوک ناگهانی مشاهده کنی .

مسافرین مودب با دیدن این بانوان محترم صم و بکم نشسته و حتی چشمان خود را هم بر روی هم نمی گذارند اما در هنگام برگشت که همه چیز برایشان عادی شده با درخواست لیوانهای مکرر آب و نان اضافی پدر همین بانوان مکرم را جلوی چشمانشان پدیدار می کنند .

بعد از ورود به استامبول و دادن چمدانها به قسمت بار با توجه به شناخت و مسافرتهای قبلی از طریق زیرزمین به مترو رفته و از طریق تراموا به محله امین اونو که محله خاطره انگیز ماست قدم گذاشتیم . همه چیز مثل سالهای قبل بود آب از آب تکان نخورده بود . زنگ تراموا ، میوه فروش سر محله سرکه جی و فروشنده چاق پنیرو آب روبروی میدان و همه و همه با تمام خاطرات باقی مانده بودند .

در یک رستوران سیمیت، نان مخصوصی که هیچ جا شبیه آن را نمی توانند بپزند، در یک کوچه گل و گشاد روی صندلی نشستیم و صبحانه خوردیم . آفتاب صبحگاهی می تابید و مردم در تکاپو بودند .

از طریق کشتی به قسمت آسیایی رفتیم همه چیز را مو به مو بلد بودیم ژتون 40 قروش گرانتر شده بود . اما شاید همه چیز برای رز تازگی داشت . توی کشتی خودش را کشت که می خواهم شنا کنم .

به یاووز زنگ زدم و گفتم که به کارفور ( فروشگاه بزرگ ) می رویم و چند کتاب برایش آورده ام که می خواهم تحویل دهم. چند دقیقه بعد تماس گرفت و گفت از اسکله ما را برای صبحانه منزل محی الدین کورواغلو خواهد برد . گفتم که صبحانه خورده ایم اما اصرار کرد بیرسن خانم همسر محی الدین برایمان صبحانه آماده کرده است . هنگام پیاده شدن کامیل یاووز همان کامیل سالهای قبل بود با ماشین منزل بیرسن خانم رفتیم و طبق روال به خاطر حضورمان گربه ها از منزل بیرون رانده شدند. اما دیدن گربه های بزرگ برای رز که تقریبا هم قدش بودند بسیار جالب بود .

قهوه ای خوردیم و از هر دری صحبت کردیم تا اینکه یاووز با تاخیر دو ساعته به کلاسش رفت و خواهران بیرسن خانم صحیبه و خدیجه آمدند و ما را به سه شنبه بازار بردند . خدیجه خانم که دست به فرمانش عالی بود از همان دختر خانمهایی بود که صد تا پسر را با یک اردنگی ناکار می کنند و وقتی سن آنها را متوجه شدیم بسیار تعجب کردیم با محبت خدیجه خانم پذیرایی کوچکی شد و در بازار محلی آنجا ساعتی گشتیم . نگهداری رز در اینگونه مواقع واقعا مشکل هست چون مسیر خودش را پیموده و به تهدیدات و تطمیعات هیچ توجهی نشان نمی دهد و بعد باز با ماشین خدیجه خانم به کارفور رفتیم و ناهار را همانجا خوردیم .

چیز جالبی که در کارفور دیدم اتاق تعویض پوشاک بچه بود که با سلیقه منحصر به فردی با کاغذ دیواری های کارتون تزیین شده بود وپوشاک بچه در اندازه های مختلفی که بر روی کشوها نوشته شده بود به رایگان در اختیار بود.جای خواباندن بچه چند مبل برای نشستن و روشویی و کاغذ دستمالی مخصوص... از این بابت بسیار خوشحال شدم .

نه به خاطر رایگان بودن بلکه به خاطر فرهنگ استفاده از آن اتاق و پوشاک ها که مردم قابلیت آن را یافته بودند چون بعد ها در فروشگاههای دیگر نیز همین اتاق را دیدم .

ساعت 4 بود که از ما اصرار و از بیرسن خانم انکار که اجازه دهند به پرواز ساعت 19:45 برسیم . بیرسن خانم اصرار داشت به منزلشان رفته و کمی استراحت کنیم .

کشتی تاخیر داشت همان کشتی که هر 10 دقیقه مثل ساعت مسافر گیری میکرد ، تراموا چند بار آمد اما جایی برای رفتن نبود همان تراموا که هر 3 دقیقه مرتب مسافران را سوار میکرد. ،  بار بعدی که سوار شدیم در وسط راه اعلام شد ریل خراب شده و باید با مترو برویم . مترو که آمد بسیار دیر کرد و ما بعد از دو ساعت وارد فرودگاه استامبول شدیم برای استراحت و شستن سر و صورت پیشنهاد کردم در قسمت پروازهای داخلی بنشینیم چون همیشه نگرانی دارم به پرواز نرسیم . چه خوب که اینکار را انجام دادیم چون هر چه مسیر داخلی بین پروازهای خارجی و داخلی را طی می کردیم راه درازتر می شد بعد از قریب 20 دقیقه به قسمت مربوطه رسیدیم و از دیدن مانیتور خشکم زد . پرواز اسکی شهر در حال پرواز ...

از اطلاعات پرسیدم: اما هنوز بیشتر از یک ساعت به این پرواز باقیست ؟ چه خوب که زبان هم می دانستم و به آنها توضیح دادم بلیط ما الکترونیکی است و آنها توضیح دادند طبق قانون پروازهای داخلی حضور در داخل هواپیما یک ساعت جلوتر هست .

 بنابراین در حالی که توسط مسئولین مربوطه با لحنی آکنده از احترام سرزنش می شدیم چمدانها را سپرده و دوان دوان به سوی قسمت خروجی رفتیم . خوشبختانه مردمی که در صف کنترل و بازرسی بودند آنقدر فهمیده بودند که وقتی اطلاع دادیم تاخیر کرده ایم اجازه دهند در سر صف قرار بگیریم و حتی به جای نگاههای سرد، لبخند بزنند .

آخرین نفرات وقتی وارد هواپیما شدند فکر می کنم قیافه شان دیدنی بود . لباس خیس عرق ، صورت سرخ شده و چشمانی دریده . اما به هر حال رسیدیم . اما موقع بازگشت وضع از این هم بدتر بود .

با اینکه مار گزیده بودیم و حتی یکساعت زودتر در فرودگاه حاضر بودیم . اما همین بلا با شدت بیشتر نزول کرد و باعث شد هرگز با فاصله کمتر از 5 ساعت دو پرواز متوالی را تکرار نکنیم .

ساعت 25/11 پرواز به سوی تبریز و ساعت 5/21 از اسکی شهر به استامبول می پریدیم . فاصله میان اسکی شهر و استامبول بسیار کوتاه بود . ما موقع آمدن کوتاهترین مسیر هوایی را پیموده بودیم تا سوار هواپیما شده بودیم و هواپیما اوج گرفته بود خلبان اعلام کرده بود طول این پرواز 25 هست . به ساعتم نگاه کرده و گفته بودم 8 دقیقه اش گذشت .

در عین حال که از یک طرف پذیرایی شده بود از یک طرف مهمانداران با عجله ظرفها را جمع می کردند و با توجه به 8 دقیقه کم شدن ارتفاع و خاموش شدن چراغها و فرود ، ما جمعا 10 دقیقه پرواز داشتیم .

محاسبه می کردم که اگر 5/9 به فرودگاه استانبول برسیم و 20 دقیقه مسیر پرواز داخلی تا خارجی را طی کنیم ساعت 10 یعنی 5/1 ساعت قبل از پرواز قادر به تهیه کارت پرواز خواهیم بود .

اما وقتی بلندگوی فرودگاه تاخیر 45 دقیقه ای را اعلام کرد دلم هری ریخت هر چند به روی خودم نیاوردم و با بچه های همسن رز در محوطه فرودگاه کوچک اسکی شهر بازی کردم .به مهدیه دلداری میدادم خواهیم رسید و مجبور به باز کردن چمدانها و پهن کردن دوباره روزنامه ها بر روی کمد و میز نخواهیم شد.

اما 45 دقیقه گذشت و هواپیما تازه داشت کارت پرواز می داد و با تاخیر 65 دقیقه ای بلند شد . پتک دوم داخل هواپیما بر کله فرود آمد و آن هنگامی بود که خلبان اعلام کرد : مدت پرواز 45 دقیقه خواهد بود .

فکر کردم چون موقع آمدن به کوتاهی پرواز خندیده ام الان کلاس می گذارند و می خواهند ما را بترسانند بنابراین از مهماندار پرسیدم : اما موقع آمدن که 25 دقیقه پرواز داشتیم ؟

مهماندار گفت : با بلند شدن و پرواز و خالی شدن جمعا 45 دقیقه طول می کشد .

باز امیدوار بودم ساعت 11 یعنی 25 دقیقه به پرواز بتوانیم کارت پرواز را بگیریم . اما اتوبوس که با حوصله مسافری را تا نفر آخری سوار کرد تا قسمت بار ببرد تمام امیدهایمان را بر باد داد . مهدیه پاک ناامید شده بود اما وقتی چمدانهایمان جلوتر از سایرین از روی ریل خارج شد آنها را روی چرخ گذاشتم و شروع به دویدن کردیم . مهدیه رز را بغل کرده بود و من طوری می دویدم که اگر به زمین می خوردم تکه بزرگم گوشم بود آنها از عقب می دویدند .

به هر جنبنده ای می رسیدیم : پروازهای خارجی ؟

خیس عرق بودیم . راه کش می آمد و حتی روی ریلها هم چرخ را می راندم . تا اینکه پلیس راهنمایی کرد به طبقه 4 برویم و آنجا تازه متوجه شدیم به خیابانی رسیده ایم که انتهای آن به پروازهای خارجی می رسد . کنترل و بازرسی از قسمت ورودی هم کلی با دقت و حوصله انجام شد ساعت 15/11 بود و من امیدوار بودم پرواز تبریز مثل همیشه تاخیر داشته باشد .

مانیتور قسمت کارت پرواز را H نشان می داد جایی که انتهای فرودگاه گل و گشاد استانبول بود . به مهدیه اشاره کردم به انتها بیاید و خود باز به دویدن با چرخ دستی ادامه دادم . نفسم بند آمده بود و بدنم خیس عرق بود .

به کانتینر ایران  که رسیدم خالی بود .

دو نفر خانم و آقا در گوشه ای بودند اما ایرانی نبودند . فهمیدم کانتینر بسته شده و بنابراین با نا امیدی از همان جا فریادزدم : پرواز تبریز بسته شده ؟

زن و مرد که ترکیه ای بود ند سرشان را بالا آوردند و گفتند : آره پرواز کرد .بسته شده...

جلوتر رفتم و با توجه به آموخته های  در مورد امید و نقش کلمات و لبخند و..., N.L.P به زبان خودشان گفتم :

" افندیم بیر رجا علا بولورنمالی یام بیز تورک حاتلر گئجیکمه سی اوزرینده شیمدی چوجوکلازور اولاجاک ... "

معنی:( حضرت آقا در یک خواهش نمایان خواهم شد با توجه به تاخیر خط هوایی ترکیه و با این بچه و....)

جملاتم کارساز شد و مرد در کمال ناباوری گوشی را برداشت و با  شاید خلبان تماس گرفت .

مهدیه از پشت هن و هن کنان در حالی که رنگش سفید شده بود و رز موهایش خیس عرق بود رسیدند . نمی دانم خلبان چه گفت که مرد با گفتن « گری زکالی » یک فحش مودبانه گوشی را سرجایش گذاشت و خواست پاسپورتها و بلیطها را بدهم .

در حالی که زبان می ریختم آقای خوش قلب و جدی اطمینان داد که مرا به هواپیما خواهد رساند .

سریعا بارها را تحویل گرفت و خانم به دو نفر مامور اشاره کرد که ما را از خروجی 207 به هواپیما برسانند .

دیگر لازم نبود به آنها هم افندی بگویم : آرکاداشلار یاردیمجی اولورسونوز؟(بچه ها کمکم میکنید؟)

با گذر از پاسپورت و دویدن به قسمت 207 و تشکرات پی در پی من بالاخره با همان چهره برافروخته و عرق کرده و چشم دریده به پرواز تبریز رسیدیم .

این واقعا یک کابوس بود .

 

پروفسور آتیلا اوزر در فرودگاه کوچک اسکی شهر منتظرمان بود . منابو نماینده موزه کارتون و کمیک ژاپن هم با ما پیاده شد و داخل ماشین به همدیگر معرفی شدیم . منابو مرتب سوال می پرسید و انسان بسیار صادقی به نظر می رسید .

به دانشگاه آنادولو وارد شدیم و به رستورانی رفتیم که دیوارهایش از سنگ و سقفش از چوب ساخته شده بود وارد شدیم وسط محوطه رستوران آشپزخانه گرد اوپن ( باز ) قرار داشت که که دور تا دورش را نوشابه ها و غذاها و ظروف چیده بودند و وسط این آشپزخانه منقلی بود که غذاها را روی آن کباب می کردند.

هنوز خودمان را پیدا نکرده بودیم.

به مهمانان معرفی شدیم و از اینکه دیدم از زمون یوگسلاوی و E.C.C بلژیک و گابرو بلغارستان و بالی اندونزی هم حضور دارند خوشحال شدم یورداگون و اردوغان بوزوک با دوستشان از  موزه استانبول آمده بودند . یورداگون تا مرا دید گفت : تو مرا گریاندی ... تو مرا گریاندی

با خنده پرسیدم : مگر چه اتفاقی افتاده ؟

گفت : مطلبی که در مورد فوت مادر بزرگت نوشته بودی « کفشهایت زیر برف جا مانده بود » هم من و هم همسرم را  کلی گریاند . عذر خواستم و با هم به گپ و گفتگوی طولانی در مورد احساس و و گریستن پرداختیم . خوشبختانه رز مودب بود مثل آدم بزرگها بود و مابین رز و همسر برانکو از یوگسلاوی رابطه عمیق عاطفی ایجادشد . از همسر برانکو پرسیدم که در یوگسلاوی به خاله چه می گویند گفت : بوبی و به رز یاد دادم او را بوبی صدا کرد این اسم بوبی تا آخر مسافرت روی آن خانم محترم ماند و همه او را بوبی صدا کردند .

همسر برانکو که آویزه های متعدد دور گردن و دستش آویزان کرده بود مرتب با رز بوسه رد و بدل می کردند. رز اغلب اوقات در آغوش او بود و تنوع مهمی به این گرد هم آیی رسمی داده بود. روز آخر نیز بوبی عروسک زیبایی به رز هدیه داد .

اما برانکو مریض بود و اغلب در هتل ماند و فقط چند جا با ما بود . خوشبختانه توانست سخنرانی اش را انجام دهد . شب به هتل رفتیم و نمی دانم چرا مراسم شام اغلب طولانی بود و بیشتر از دو ساعت طول می کشید . هتل دانشگاه آنادولو در اول محله اودون بازاری قرار داشت و مخصوص مهمانان دانشگاه بود جوانهای مودب کمک کردند وسایل سنگین را به بالا اتاق 101 منتقل کنیم .

وسایل را طبق سلیقه و وسواس خودمان چیدیم . هیچ چیز نباید روی میز قرار داده شود قبل از آن که روزنامه پهن شود و روی تخت باید ملافه بزرگ پهن شود حتی دو پتوی مسافرتی خودمان را هم همراه داشتیم .

 

صبح سر صبحانه باز همدیگر را ملاقات کردیم و بعد به دیدن رئیس دانشگاه رفتیم . دانشگاه آنادولو که اهمیت بسیار زیادی در ترکیه دارد 45000 دانشجو دارد . دانشگاه بزرگی که 9 مدرسه را درون خود جا داده و صا حب موزه های هنرهای معاصر ، موزه کاریکاتور هست و هر ماه مراسمهای بین المللی متعدد برگزار میکند . رستورانها ، بانکها و تالارهای متعدد از این دانشگاه یک شهر ساخته است به طوری که مسافت داخلی این دانشگاه با اتوبوس طی می شد . از قسمتهای سرامیک ، کوره ها ، چرخها ، کاشی ها دیدن کردیم و در قسمت شیشه هم ابتکارات جالبی دیدم . روی یک ساعت مچی یک ساعت شنی کوچک چسبانده بودند . دو لامپ دو قلو ساحته بودند یا عنکبوتهای شیشه ای که البته بعد ها در موزه شیشه هم از آنها مشاهده کردم .دانشکده ساخت انیمیشن  برایم جذابتر بود.

بعد از ناهار کنفرانس برگزار شد شهردار به مراسم افتتاحیه آمده بود . هنگام سخنرانی هر نماینده یک مسئول تصاویر مربوطه را در پشت زمینه به نمایش می گذاشت و خانمی صحبتها را ترجمه می کرد . به دلیل  اعتماد به نفس ناشی از درک زبان و سخنرانی هایم مدتی با شهردار یا در حضور رئیس دانشگاه هم صحبت کردم.

موزه ها که معرفی می شدند مرتب یادداشت برداری می کردم . هر کدام امتیازات مخصوص به خود را داشتند . مثلا موزه استانبول حدود 10 هزار و موزه بلژیک حدود 4 هزار کتاب کارتون جمع آوری کرده بود و ما از این بابت ضعیف تر بودیم . اما حمایت دولتی از موزه ما پر رنگ تر بود و آنها به سختی موزه هایشان را اداره می کردند . عمر برخی از موزه ها کمتر از سه سال بود و هنگام سخنرانی اشاره کردم که خیلی از شما به سابقه موزه خود اشاره کردید  آنها حتی از من هم مسن تر هستند بنابراین ما خود تاریخ می سازیم و شاید همانطور که شما به اسامی متعددی افتخار کردید زمانی نسلهای آینده ما هم به ما افتخار کنند .

موقع سخنرانی ام که اولش به ترکی استانبولی بود  به شوخی گفتم که ما به ترکی آذری حرف می زنیم به فارسی درس می خوانیم به عربی نماز می گزاریم و به انگلیسی نسخه می گیریم و این خود یک زندگی کارتونی است . بعد مجلات ایرانی را معرفی کردم و بعد موزه تبریز را تشریح کردم از ملانصرالدین که صحبت می کردم مترجم به جهت تعدد نامها نتوانست آن بخش را ترجمه کند بنابراین هم ترکی و هم انگلیسی سخنرانی کردم و مطمئن که شدم یک سخنرانی متفاوت شنیده اند به همراه طنزها و توضیحات غیر رسمی و کلیشه ای ، یک تندیس از طرف موزه تبریز به موزه اسکی شهر هدیه دادم و سرجایم نشستم .

عصر، جنگل دانشگاه را گشتیم. سیب وحشی وفندق چیدیم و رز کلی با آنها بازی کرد .خانم دانچا از بلغارستان مدتی سرگرم بود و وقتی یک گل با کاغذ دستمالی ها ساخت آن را به رز هدیه داد بوبی هم یک گل کاغذی که وسطش خوراکی قرار داده بود برای رز ساخت .

روز جمعه به دیدن شهر رفتیم ابتدا به پارک بزرگی رفتیم که همان آقای شهردار با لبخندی ملیح روی پلاکاردهای متعددی خودنمایی می کرد : پارکهایی لایق شما ساختیم.

منابو که پرسید: رویشان چه نوشته شده است؟ جمله مناسب "لایق بودن "را نیافتم و از کلمه" احترام" استفاده کردم . وارد یک کشتی شدیم. کشتی دزدان دریایی که داخل اتاق کاپیتان صندوق جواهرات و طلاها وجود داشت . نقشه دریاها روی یک پوست طراحی شده بود . از مسئول مربوطه که به کاپیتان کشتی بیشتر شباهت داشت در مورد اینکه چگونه این نقشه 500 سال قبل طراحی شده و توانسته فسمتهایی از قطب جنوب را علیرغم اینکه اکنون فقط از ماهواره ها و توسط پرتابهای لیزری قابل رویت است، شناسایی کند ؟

او دقیقا متوجه منظورم شد و گفت :آنچه در کتاب ارابه خدایان نوشته شده را نمی توانم تایید یا تکذیب کنم و به اطلاعاتی در مورد طراحان نقشه بسنده کرد .

در قسمت پایین کشتی مرغ و خروس ، پیازها و سیب زمینی جوانه زده شده ، سیر و وسایل خوراک پزی دقیقا طبق آنچه در فیلمها قرار داشت ، چیده شده بود . حتی زندان زیر زمین که یک زندانی بصورت اسکلت درآمده بود را تماشا کردیم و سکان کشتی را چرخاندیم به موش مصنوعی که روی نان راه می رفت دست زدیم و آن حال وهوا را احساس کردیم .

به آنها در مورد کشتی والت دیزنی که دقیق تر از این بود اطلاعاتی دادم و از آنها خواستم خزه و دود و اینجور چیزها را برای طبیعی کردن کشتی اضافه کنند . توپهای جنگی ، طنابها و همه چیز برایم دیدنی بود . از کشتی که خارج شدیم با قطار پارک را گشتیم و بعد از دیدن یک پارک وسیع دیگر که حتی کنار رود  پلاژ هم ساخته شده بود به ناهار رفته و برای استراحت به هتل برگشتیم . سر میز ناهار از کامپیوتر دنیز که مترجم دوستان بلژیکی بود توانستم به فینگلیش مطلبی در این وبلاگ قرار دهم .

عصر به آتلیه های هنری رفتیم از داخل بازار طبق معمول مثل بازار گجیل یک چراغ آویزان نفتی قدیمی به 30 هزار تومان معامله کردم و از اینکه از اینجا هم مثل دیگر کشورها عتیقه برای  آموزشگاه آرسوی جمع کرده ام خوشحال شدم .

داخل یک کاروانسرا سنگهای تزئینی می فروختند . جالبتر اینکه این سنگهای سفید بسیار گران قیمت مثل پنیر با کارد بریده می شدند و بسیار نرم بودند. چپق و مجسمه ساخته می شد . مهدیه چند چشم زخم خرید و البته نایلون اضافی هم برداشت .

رودی از وسط شهر می گذشت که می تواند برای مسئولین شهرداری تبریز هم قابل توجه باشد چون جای جای این رود سدهای کوچک زده بودند و آب پشت این سدها جمع می شد و بعد سر ریز می شد بنابراین هم جاری بود و هم حجم کل رود را زیاد کرده بود داخل همین بخشهای چند کیلومتری که حدود یک متر عمق داشتند قایقهای تفریحی اناخته بودند و ما با قایق شهر را گشتیم .

اسکی شهر شهر جوانان بود به جهت دانشگاهی بودن افراد سالخورده و کودک به ندرت دیده می شد چنانکه همه جا به رز توجه نشان می دادند و او را به هم نشان می دادند حتی یک روز صبح مردی که از راه عبور می کرد یک بسته شکلات بزرگ به رز هدیه داد و عبور کرد . یا خلبان هنگام ورود به هواپیما رز را داخل کابین برد .

جوانها یک قلاده سگ همراه داشتند . شهرداری گوش این حیوانات بی آزار را علامت گذاری پلاستیکی کرده بود .

شب منزل آتیلا اوزر رفتیم .منزل صمیمی و گرم با انواع جوایز از جشنواره های مختلف که هرگز تصور نمی کردم آن چنان زیاد باشند . در گوشه ای از منزل هدایای موزه طنز گابرو جلب توجه می کرد . خانم تاتانی مدیر موزه با شوق آنها را برایم توضیح داد و خانم سیگا مترجم خنده رو آن جملات را با ترکی خاصی ترجمه کرد .

مجسمه گربه هایی که دم نداشتند . چون گابرو به خساست مشهور هست مردم گابرو دم گربه ها را می برند تا موقع ورود و خروج از در سریع رد شوند و گرمای منزل بیرون نرود .

از دیدنی های دیگر گابرو لیوانی بود که دهانه آن مثل قوطی کنسرو برآمدگی های تیزی داشت که مهمان نتواند به راحتی چایی بخورد .حتی داخل قاشق شکر سوراخ بود تا نتوانند به وفور شکر بردارند. کلی به این ابتکارات منحصر به فرد خندیدیم .

 نکته دیگر که شاید جالب باشد حمایت وجدان خانم همسر پروفسور اوزر از گربه ها بود او هر صبح وعصر با درآمد خودش برای گربه ها غذا خریده و در محلات متفاوتی قرار می دهد و اینکار را با مهربانی و دقت ساعیانه ای پی گیری می کند . به طوری که حتی سر و صدای همسایگان هم درآمده ولی او از این کار دست نکشیده است .

منزل اوزر که وارد شدیم داخل یک اتاق از دیدن حیوان غول پیکری که روی یخچال خوابیده بود خشکم زد ، یک پلنگ به رنگ گربه با تعجب رز را میپائید . به وجدان خانم گفتم : این گربه به رز حمله کند مطمئنم رز را لقمه چپش خواهد کرد . وجدان خانم گفت : نه شانسلی ( اسم گربه ) خیلی خجالتی است و اکنون جایی قایم خواهد شد . ادامه دادم : اما این گربه به شکل غیر عادی بزرگ هست و شاید یک روز بچه های کوچک همسایه را قورت بدهد .

وجدان خانم با آرامش جواب داد : نه چند بار که بیرون رفته و مردم با دیدنش جیغ وحشت کشیده اند ترسیده و الان سالهاست پایش را از خانه بیرون نمی گذارد .

دو گربه دیگر هم در منزل بودند یکی شکلات ( اسم شکلات یادم رفته ) و دیگری توکلی ( مودار) که داخل یک سبد خوابیده بود و از میان آن همه مو فقط دو چشم دیده می شد .

شب زیبا و به یاد ماندنی بود گپ زدیم و انواع تنقلات را تست کردیم.

روز بعد که برنامه خاصی نداشتیم .مهمانان هتل را پیش از ما ترک کرده بودند. سعادت الدین استاد رشته سرامیک که به تازگی کارتون را شروع کرده و در بلغارستان دو بار جایزه برده دنبالمان آمد . همسرش محجبه بود و ندرت نام داشت . به شوخی بندرت خانم می گفتم . طبق درخواست ما به کارفور رفتیم و ساعتی خرید کردیم کارفور قیمتهای مناسبی دارد .خانم همسر در طول کمتر از نیم ساعت بیشتر از سیصد هزار تومان خرید انجام داد .

بعد ما را به رستوران زیبایی بردند. چی بوبرک ( قلوه خام ) که شامل نانی سرخ شده که داخلش گوشت قرار داده شده بود سفارش دادند . مهدیه کوفته ( کبابهای کوچک ) هم سفارش داد و آنها با مهربانی همه چیز از باقلوا تا سالادهای متنوع سفارش دادند . حتی برای رز هم یک هدیه خریده بودند که سر میز شام هدیه کردند . سعادت الدین آدم خوش قلب و خون گرمی بود که به پروفسور اوزر سفارش کردم چون از جنس ما کارتونیستهاست حتما سعی و کوشش کند به یک کارتونیست تبدیلش کند .

او برایمان هدیه و بامیه ( نوعی میوه ) که در سوپ دیده بودیم خرید بامیه های کوچکی که به نخ شده بودند و خشک گردیده بودند .

آنها ما را تا هتل رساندند. ما مثل هر روز خسته و کوفته مثل سنگ خوابیدیم .

صبح روز یکشنبه گردش کنان به راه افتادیم تا دلار را به لیر ترکیه تبدیل کنیم اما همه جا بسته بود .رز با کله شقی تمام به حرفم گوش نمی کرد و داخل کوچه هایی می شد که احدالناسی آنجا نبود . می خواست خودش راه برود و به جای راه رفتن می دوید  از هر کوچه ماشینی خارج میشد. حرفمان شد و مدتی به خاطر اینکه اجازه نداده بودم  استقلال داشته باشد ،گریه کرد . بعد با کبوترهای چاهی بازی کرد . همه جا بسته بود . بنابراین کنار رود روی نیمکتی در سایه نشستیم و مردم را تماشا کردیم . وجدان خانم زنگ زد که شما کجا هستید و بعد با پروفسور ما را پیدا کردند . صبحانه که خورده بودیم دلمان گرفته بود چون همه مسافرین قبل از ما یعنی دیروز و پریروز هتل را ترک کرده بودند و در صبحانه خوری که چند روز صدای خنده های مهمانان و گود مورنینگ زنده بود فقط ما سه نفر غذا خورده بودیم .

در هتل غیر از ما کسی اقامت نداشت . روز تعطیل بود اما پروفسور و همسر مهربانش روزمان را چنان گرم کردند که دلمان باز شد .

اول به فروشگاهی رفتیم و پروفسور کمک کرد دلارهایمان را به لیر تبدیل کنیم . خرید که انجام شد برای ناهار رفتیم . از یک نمایشگاه عکس هم دیدن کردیم . سبد فروشگاه پشت ماشین اسباب بازی ساخته شده بود و رز برخلاف بقیه فروشگاهها بی تابی نکرد داخل ماشین شد سبد را حرکت دادم رز هم ماشین راند. ما توانستیم چند بسته شکلات و نسکافه برای خانواده تهیه کنیم .

ناهار را هم مهمان پروفسور بودیم وقتی میان انواع رستورانهایی که در یک طبقه از فروشگاه بودند از میان مک دونالدها و کینگربورگرها به قوری فاسولیه ( خوراک لوبیا ) اشاره کردم، پروفسور خندید و گفت این غذا محبوبترین غذای زندگی ام هست .

وجدان خانم که یک سبزی خوار بود برای خودش پیتزای مخصوص قارچ بدون گوشت سفارش داد . مهدیه اشتباهی همبرگر مرغ انتخاب کرده بود و زمانی که وجدان خانم متوجه شد بدون توجه به اصرارمان رفت و برای مهدیه مک دونالد خرید .

بعد به چایخانه ای در وسط پارک رفتیم با رز برای مرغابیهای سفید مثل برف سیمیت ( نان مخصوص ) پرت می کردیم . یک مرغابی سیاه اجازه نمی داد هیچکدام از مرغابیها به نانها برسند بنابراین او را گمراه می کردم و بقیه هم بی نصیب نمی ماندند .

تنقلات زیادی از بلال سرخ شده و تخمه آفتابگردان و چیپس خریدند زیر درختان کنار حوض روزنامه ها را مرور کردیم و اخبار کنفرانس را جستجو کردیم . وجدان خانم یواشکی برای رز کیف خریده بود و داخلش را پر از عروسک و مداد رنگی کرده بود. از این همه محبت احساس خجالت کردیم.

به درخواستمان برای جمع کردن بار و بندیل به هتل رفتیم و چند ساعت بعد با بدرقه صمیمی پرو فسور و همسرش در فرودگاه به مقصد استانبول خارج شدیم .

این مسافرت یکی از بهترین مسافرتهای عمرم بود .

سرماخوردگی برانکو، افتادن منابو در حمام و احتمالا شکسته شدن شانه اش ، پارکها ، آبشار ، تاخیر در فرودگاه ، یورداگون و بحثهای داغ و رودی و پول (بلژیک ) و ادی و اماده (اندونزی ) و دانچاوسیگا و تاتانیا ( بلغارستان ) ... و هر چه بود تمام شدند و تنها یک خاطره خوب به وسعت کشورها سوغاتی من، برای شما باقی ماند .

 عکسها در پستهای بعدی...

       

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط تومای  |